خرید بک لینک

سلام

رمزش هم چهار رقم آخر شماره خونتونه که من داشتم.

سلام.

خوبی؟

در ابتدا بگم که تو اصلا مزاحم نیستی. من خیلی بهت نگفتم کار دارم. فقط خواستم نگران نباشی اگه فرضا دیر جواب دادم و گرن اومدم چن بارم چک کردم دیدم کامنت بود ولی مال تو نبود . ی بنده خدایی نوشته بود وبتون زیسته یا ... ، منم طبق حرف تو ک در این راستا بود ، و برای این که این مشکل پیش نیاد ، از این به بعد طبق حرف تو ، پستامو با رمز میذارم . رمز همشم همین رمز همینه. خلاصه این که اگه میومدی و کامنت میدادی ، خیلی خوشحال میشدم ، مثل الآن که وقتی کامنت میدی خوشحال میشم . حرفامم نمیگم ک سبک بشم و یه کوله غم رو روی سرت خراب کنم . میگم که بدونی که منم دنبالت بودم این مدت ، بهت فکر می کردم و پیشیمونم از اشتباهاتم و میخوام ان شاالله جبران کنم. میگم که بدونی بی تفاوت نیستم.

ببین میدونم چی میگی . میفهمم چی میگی .

لطفا این نوشته هامو با گرمای احساس بخون و بدان ک از روی محبت میگم و اصلا سردی ای در کار نیست.

اول درباره ی شما گفتنم . ببین من اون مدت که بهت می گفتم شما چون شرمم میومد ازت. خر بودم. میدونم با عذرخواهی چیزی حل نمیشه اما میگم عذر میخوام و دیگه تکرار نمیشه و جبرانش می کنم.

آره من خیلی بدی کردم . ن فقط در حق تو بلکه درحق خودم هم کردم . من خیلی عوض شدم.

یادش بخیر بچه که بودم دوس داتم ی آدمی بم که الگوی همه باشم.

بزرگتر که شدم به دوره ی راهنمایی ک رسیدم الگو بودم . نمونه بودم.

آخراش و توی دوره ی دبیرستان الگو بودم اما خوشحال نبودم چون خودم نبود . چون من توی ی مسیردیگه عوض شدم. مسیری ک هرگز نمی خواستم درگیرش بشم.

وجودت باعث شد ی تلپ تکون بخورم . به خودم بیام . حالابگذریم از این حرفا.

اصلا انتظار بخشش از ته قلبت و اعتماد کردن بهم رو ندارم . چون کاری کردم ک هرگز خودم خودمو بابتش نمی بخشم.

گاهی تنها که می شم با خودم میگم اصن چیشد ک من این کار رو کردم ؟؟؟

وقتی جوابی براش پیدا نمی کنم ، ی لبخند میزنم و میگم خیلی خری. برات متاسفم.

سر ی بچه بازی تو ک اون بار پیامای سرد و بی احساسو دادی و تصمیم عجولانه ی من ....

هنوزم بچه های همکلاسیم اون عکسای میز و اینا بود بهت دادم دیدی ، رو بهم نشون میدن

توی این مدت توی اینترنت سرچت می کردم اما نتیجه خاصی نبود.

کار به این ندارم همونی که خودت میدونی چی بهت میگه ، اما الآن بیش از دو سال میشه که ن بهش فکر کردم

ن بهش پیام دادم

ن هیچی . هر بارم ک اومدیم اونجا حتی ب زور باهش سلام کردم . اصلا هیچ رقبت و کششی بهش ندارم.

امیدوارم فهمیده باشه که نمیخوامش. زندگی حرف یک یا دو روز نیست . بچه بازی نیست.

ببین این حرفا رو که میگم فک نکن من آدم سابق هستم. ن عوض شدم. شاید هنوزم بد باشم ولی سعی می کنم خوب باشم

میخوام آدم توی رویاهام باشم

از اواسط تابستون تصمیم گرفتم عوض بشم . دوباره مثه یه بچه خودمو بسازم و تازه بشم و دارم میشم تا اونی بشم ک میخوام.

داشتم میگفتم زندگی بچه بازی نیست. اون خوبه اما من نمیتونم باهش بسازم. اصلا طرز فکرمون شبیه هم نیست. حس می کنم اخلاقش خاصه

خوب یا بد به من ربطی نداره اما اصلا مطلوب من نیست. پاکی و نجابت سر جاش من حرفم از اخلاقه . نگرش ، دیدگاه ، صبر ، صداقت ، حمایت ، پای کار بودن ، همدم بودن ، وفاداری ، درک ، تحمل سختی ، تشویق موفقیت ، کمک برای تلاش مجدد ، روراستی ، درک و اجرای شادی ، قناعت ، طرز برخورد با مشکلات ، منطقی بودن ، محبت و گرمی و ... شاید داشته باشه بعضیاشو اما بعضیاشم نداره و من نمی خوام و نمی تونم با همچین کسی بسازم و ادامه بدم چ برسه به زندگی.

اونم تمایلی اصلا نشون نداده . نشونهم بده من جوابی نمیدم . چون نمیخوام . چون اگه بر فرض محال بر اساس ی دلیل احساسی بخوامش یا نخوامش ، با صد تا دلیل منطقی نمیخوامش. تصمیم منطقی هم ی چیز گذرا نیس.

الآن ک بیش از دو سال هس از نظرم حتی ی قدمم عقب نرفتم . آره مامانش و باباش رو خیلی احترام دارم اونم همینطور اما ن مثل سابق . رفتارام جوریه که حتی نمیذارم حس کنه خبریه. ی بارم بابام پرسید چرا اینقد جدی باهش رفتار می کنی گفتم تمایلی به شروع دوباره باهش ندارم به این دلایل . خلاصه این که داداشش پسر بامحبتیه . هروقت که میام اونجا میاد و بعضی شبا هم پی من میخوابه. یا خواهر کوچولو بچه با محبتیه میام و منم چون بچه خیلی دوس دارم میخندونمشون و گاهی می برمون بیرون . اما ب اون ن. تازه گاهیم ک میاد خونه عمم این رییسا ی جوری میگه انگار وظیفمه ولی نمیدونم ربطی به اون نداره . حساب خواهر برادرش از اون جداست. البته میگم احترام براش قائلم اما ن بهعنوان کسی ک میخوامش . من برای همه ی آدما و حرفاشون ارزش قائلم و احترام میذارم اما محبت و صمیمیت واسه هر کسی ن. میدونم خواهی گفت این حرفات به من چ ربطی داره. ربط داره.

طی این مدت میومدم اونجا مثلا میرفتم ورزش ، کتابخونه یا هر جایی ک محیط اجتماعی باشه ، ته دلم میگفتم ینی منو می بینه ؟ البته حساب محرم جداست.

نمیخوام بهت بگم برگرد و ن چون نمیخوامت. اتفاقا با همه ی این حرفا و خیلی حرفای دیگه ک نگفتم و بخوای میگم ، حس می کنم وجودت کمکم میکنه. درسته هر آدمی ی سری نقاط ضعف و قوتی داره . من و تو هم از این قاعده مستثنی نیستیم. اما چرا بهت نمیگم برگرد ؟ چون اولا نمیدونم قبول می کنی یا نه ک بدونی من عوض شدم. همه ی گذشتمو (منهای خوب بودنم و نکات علمی و اخلاقی و خوبم) رو دور ریختم

دوما نمیدونم بهم اعتماد می کنی ؟

سوما نمیدونم با تمام وجودت قبولم میکنی یا نه ؟

چهارما نمیدونم میتونم یا نه ؟

پنجما نمیدونم میتونم خوشبختت کنم ؟

ششما نمیدونم میتونی شرایط من رو قبول کنی ؟ نگو پر رویی . باور کن ن میخوام کلاس بذارم ن میخوام بهت مجبورت کنم بهم بگی ن ، ن هم میخوام بگم من خیلی آدم مهمیم. ن اصلاو ابدا. فقط میخوام شرایطمو ک هست بگم تا ناراحتت نکنم و امید الکی بهت ندم . تا بهت صدمه نرسونم . تا دلتو دوباره نشکنم. تا افسرده ات نکنم. تا نشکنمت و روح و جسمتو بیمار نکنم.

شرایطمو بخون بعد هر چن هفته که میخوای فکر کن . اما ی جواب منطقی بده . لطفا توی مدت فکرات گریه هم نکن و ذهنتم درگیر نکن تا از درست نیوفتی . اگه میدونی درگیر خواهی شد بیخیال جواب من شو. مهم نیس. اگه هم جواب دادی برای جوابت ارزش قائلم و هیچی نمی پرسم و قبول می کنم . پس اگه مثلا بخوای بگی ن ک من بپرسم چرا و اینا ، قبل جوابت هر سوالی داری بپرس بعد نتیجه گیری کن.

شرایط من اینه که میخوام برنامه ام رو فشرده کنم . رشته ی من ی رشته است که به اون شکل خبری از پول نیست. باید عاشقش باشی تا بیای و وقت بذاری.

میدونم میگی اوه اینو نگا تا کجا رفته . اما الآن میگم تا بعدا مشکل پیش نیاد . به قدر کافی از ناراحت کردنت خودم از خودم شاکی هستم پس سعی می کنم بیشتر مراقبت باشم

داشتم می گفتم پس اگه به فکر پول و پله ای که میدونم نیستی بیخیال من

اگه شغل و اینا مهمه که اسمش دهن پر کن باشه ، حالا حالا ها خبری نیست

اگه فک می کنی یه روز درسم تمومه و فارغ التحصیل میشم ، باس بگم ن . ذات این رشته هاس ک تازه بعد از دکترا اصل کارت شرو میشه

من یکی رو میخوام که شرایطمو درک کنه. پیشم باشه ، وفادار باشه و خیانت نکنه درنبودم ، با من راه بیاد وقتایی ک نمیتونم ، پشتیبانم باشه و انگیزه تلاش و موفقیت بده. منم تمام سعیمو می کنم براش وقت بذارم اما درحدی که هم راه پیشرفت اونو نبندم. اما حاضرم از خواب شبم برا بزنم ، توی حموم یا دستشویی باهش بحرفم . تایمای خالیمو براش اختصاص بدم ، کار ب خانواده ک کشیده شد و موافقت ها رو دادن ، حتی اکه همایشی شهر دیگه ای بود ک عمدتا آخر هفته هاس ، اگه زن خوبی بود و خواست ، اونم می برمش . درسته دو روز هست ولی شباش ک آزادیم می برمش بیرون و ... . تمام سعیمو می کنم اما ی وقتایی نمی تونم یا نمیشه . میخوام که درکم کنه و پیشم باشه و بهم خیانت نکنه ، ازم ناراحت نشه و سرد نشه. اونم توی اون مدت خودشو با درسش سرگرم کنه . وفاداریش خیلی مهمه ، صداقتش و ...

شاید نتونم تا بعد اگه خواستی ان شاالله ازدواج باهتت باشم. چون باید وقت روی کارم بذارم. اگه بخوام فقط ی مدرک بگیرمو برم هیچ . درس نخونم بهتره. پس باید انقد بخونم و مقاله بدم تا بتونم کسی بشم. ن فقط واسه خودم ن . برای این که بتونم ی روزی با ی چیزی ، به مردم خدمت کنم ان شاالله.

نمونه اش رو بهت میگم . هر چن هنوز دانشجو ندم ولی اینا همش از بعد از اون تغییرم توی تابستون ک گفتم شده.

چهار تا دوره فنی و حرفه ای تابستون ثبت نام کردم . صبح از 9 صبح کلاس آموزش و تمرین بودم تا 9 شب. آی سی دی ال یک و دو ، برنامه نویسی ، کاربر حرفه ای رایانه

الآنم دوره ی کورل و فتوشاپ و فشرده آیلتس ثبت نام کردم. میخوام اگه بشه ان شاالله مقاله بنویسم و رزومه ام رو قوی کنم و بتونم به درد خودم ، خانواده ام و جامعه بشری بخورم. از این همایش و مقاله به اون همایش و مقاله ، از کلاس به آزمایشگاه. یعنی ببین عملا اگه جوابت منفی باشه تا یه مدتی که نزدیک نخواهد بود ، عشق و عاشقی رو میذارم کنار . مثه این مدت. خودم راحت ترم چون حداقلش به کسی ظلم نمیکردم با وعده هام.

مشکل نوشته اینه که حس رو خوب منتقل نمی کنه . پس ببین الآن که تا ته خوندی بازم تاکید می کنم ببین با گرمای احساس دارم این حرفا رو میگم.

خواهشا از حرفم ناراحت نشو اما واقعا دوستت دارم و این حرفا رو میگم چون تحمل دیدن ناراحتیتو ندارم. این از ته دلم میگم شک نکن.

بعدشم لطفا این حرفام ن باعث ناراحتیت بشه و اشکت ، ن هم باعث ایجاد حس و دوست داشتن بشه. اینا رو بخون و گفتم اگه طبق اون تیکه از حرفام شرایطشو داشتی به فکر کن . بعد خواستی دوستم داشته باش . نخواستی نداشته باش . چون باور کن قصدم ناراحت کردنت نیست. میتونستم این حرفا رو نگم و همیجوری بگم دوستم داشته باش برای منم راحت تر بود یهو هم دیدی یکی از این بحثا ک گفتم پیش میومد و ناراحتی جفتمون پس گفتم این حرفا رو بگم که ناراحتیتو نبینم.

من حسی که بهت داشتم و دارم اینه که واقعا دوستت دارم. بیشتر نمیگم ک توی تصمیمت اثر نذاره ، اینم ک گفتم واسهاین گفتم که بدونی واقعا هنوزم دوستت دارم . حتی عین بیشتر از قبل.

ممنونم که خوندی و مرسی که برام وقت میذاری.

منتظر جوابت هستم

مواظب خودت باش

به خدا می سپارمت

خدانگهدارت

بای تا جوابت و پست من.

برچسب: نویسنده: بهراد سامانی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 0:49

صفحه بندی